۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه

جهل

روزي مردي داخل چاهي افتاد و بسيار دردش آمد …

 يک روحاني او را ديد و گفت :حتما گناهي انجام داده‌اي.

يک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت.

يک روزنامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه کرد.

يک يوگيست به او گفت : اين چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند.

 يک پزشک براي او دو قرص آسپرين پايين انداخت.

 يک پرستار کنار چاه ايستاد و با او گريه کرد.

يک روانشناس او را تحريک کرد تا دلايلي را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند..

 يک تقويت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است.

 يک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود يکي از پاهات بشکنه.

سپس فرد بيسوادي گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد…!!

۱ نظر:

رنجبر گفت...

جالب بود