۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

ما چه قدر فقیر هستیم!

روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك دِه برد تا به او نشان دهد كه مردمي كه آنجا زندگي ميكنند ، چقدر فقير هستند آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند . در راه بازگشت و در پايان سفر مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود»؟
پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر!»
پدر پرسيد : « آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»
پسر پاسخ داد : « فكر ميكنم!»
و پدر پرسيد‌: « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟»
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : «فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنهاچهار تا . مادر حياطمان يك فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند كه نهايت ندارد. ما در حياطمان فانوسهايي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ انها بي انتهاست!»
در پايانِ حرفهاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادن ما واقعا چقدر فقر هستيم» .

هیچ نظری موجود نیست: